روایت واژه ها :

Words are stuck to the heart my friend
واژه ها در قلب مانده اند دوست من
 
They bring us together ’til we part again
 آنها ما را به یکدیگر می رسانند تا زمانی که ما دوباره جدا شویم
 
 When there’s nothing left to share
زمانی که چیزی برای سهیم بودن باقی نمی ماند
And all the words will disappear
و همه ی واژه ها ناپدید خواهند شد
Only the truth remains in here
فقط حقیقت  باقی می ماند
Words are stuck to the heart my friend
واژه ها در قلب مانده اند دوست من

روایت  مرگ یک ستاره ا:

داستان مرگ ستاره  رابشنوید

dn9360-1_6001

مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

این ترانه با تمام کلماتش را تقدیم می کنم به دوستی که  معنی دوستی را به من یاد داد

گاهی یک ترانه و شعر فریاد  می کند !

Without your warmth, without your smile
Without you, by my side
The world was so cold, I felt so lost
Without your light, I felt so blind

بدون ملایمت و مهربانی تو بدون تو

بدون نورعشقت  چیزی را نمی بینم

دنیا آنقدر بی روح وسرداست  ، که حس می کنم که گم شده ام

A thousand miles I’d run and walk
A thousand times I’d slip and fall
But for you I’d do it again
A thousand times

برای تو  هزاران فرسنگ را می پیمایم و هزاران بار از پای می افتم وبر می خیزم
بارها

dear-friend

You gave me hope, you let me dream
Made me believe I can still trust
تو به من امید دادی ، تا رویا داشته باشم

به قلبم اطمینان دادی که باور کنم

You raised me up, you gave me wings
Just like a kite in the sky
در اسمان دوستی بالم دادی تا مانند بادبادک شادانه پرواز کنم

No words are enough to convey
All the things I want to say
I won’t even try ‘Cos I know
Deep down you feel how much I care

برای بیان تمام آنچه که می خواهم بگویم کلمه پیدا نمی کنم

و برای گفتن انها تلاشی نخواهم کرد چون  می دانم

تو ازعشقی که در اعماق قلبم نسبت به تو وجود دارد آگاهی

Now I hold my head up high
I see my dreams coming true
Peace be with you my dearest friend
In my heart you will remain
اکنون سرم را با غرور بالا می گیرم

و می بینم که رویاهایم  در حال تحقق هستند

درود برتو ای عزیزترین دوستم

در قلبم همیشه جا داری

A thousand miles I’d run and walk
A thousand times I’d slip and fall
But for you I’d do it again
A thousand times

برای تو  هزاران فرسنگ را می پیمایم و هزاران بار از پای می افتم وبر می خیزم
بارها

دانلود ترانه هزار بار

ترانه هزارمین بار توسط سامی یوسف  برای فیلم بادبادک باز اجرا شده است


مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

تو کافی شاب با دوستم نشسته بودیم .به مناسبت ازدواجش قرار گذاشته بود شام مهمونمون کنه ..چون اخرشب بود .قرار شد بریم فست فود وپیتزا بخوریم.غذا رو سفارش داده بودیم , دوستم چند دقیقه ای رفت بیرون با خانمش تلفنی صحبت کنه.من هم خسته وکوفته , بی حوصله با سالاد بازی می کردم و زیر چشمی به میزها اطراف و ادمهاشون نگاه می کردم ..تا نگاهم به جوانی خورد که داشت با نی ابمیوه اش را ارام ارامهم می زد ..و با دستمال کاغذی چشمهایش را هرچند لحظه ای پاک می کرد..کمی دقیق تر نگاه کردم…جوان ارام ارام داشت بی صدا گریه می کرد ….یه لحظه فکر کردم ..دیدم اشناست .."همون پسر دانشجوی جوان دانشگاه ازادی بود که با دردسینه به اورژانش مراجعه کرده بود. .پس از معاینه و نوار قلب گرفتن ..و اطمینان دادن از اینکه مشکل قلبی ندارد..از دوستش پرسیده بودم: که مشکل عاطفی براش پیش امده ؟؟؟دوستش هم با خنده گفت :اره گوشاش دراز شده , خره عاشق شده ..وما را آلاخون بالاخون کرده !!

..بهرحال اون شب یکساعت تو حیاط بیمارستان باهاش حرف زدم ومتقاعدش کردم ..که بره باخانواده درمیان بگذاره و …"

آرام دستم را زدم رو به پشتش.ودر گوشش گفتم :مرد که گریه نمیکنه !!

یه لحظه جا خورد ونگاهی به عقب کرد ومنو شناخت .گفت دکتر اینجاها ..

گفتم از بدبختی روزگار ..رفیق بد و ذغال خوب …ادم رو به چه جاهایی نمی کشونه !! ..گفتم چی شده فرهاد , شیرینت رو ازت گرفتند .گفت:دست رو دلم نذار .چشمهاش خیس خیس بود ..صداش هم پر از غم …

بهش یه آدامس اربیت دادم و گفتم :بگیر دهنت رو شیرین کن , بگو چی شده که اینطور پریشونی!! ..

خندید وگفت : با حلوا گفتن وخوردن دهن من دیگه شیرین نمیشه!!.یه چیزی بده که غم دلم رو ببره؟؟..گفتم بابا مجنون !!..دستش رو گذاشت رو پیشونیش و سرش پایین کردو واروم گفت: دکتر جان , می دونی بزرگترین غم یک مرد چیه؟؟ گفتم:نه ! گفت:اینه که زنی که عاشقش هستی دوستت نداشته باشه !! ارام گریست . چند لحظه ای فضا برام خودم هم سنگین شد ….دستش رو گرفتم ..به شوخی گفتم ..می دونی بزرگترین حسادت زنها چیه ؟ گفت :چه می دونم!! ..گفتم :اینه زنی عاشق شوهر دوستش بشه ..و زورکی خندیدم ..

با نگاه خسته وراز الودش گفت :.می دونی رویای بیداری چیه؟…گفتم این اصطلاحات رو از کجا در اوردی؟ عصبانی شد وگفت مسخره نکن!! ..می دونی یا نه ؟؟..گفتم :اره ..بیماری روانیست که انسان برای ارضای نیاز های جنسی اش به اوهام پناه ببرد

.گفت : می دونی خانواده من برای من یه جایی دیگه رفتند خواستگاری ..همه چیز هم درست شده ..گفتم :بابا تبریک ..گفت:دکتر جون ..من عاشق یکی دیگه ام ..گرچه اون منو دوست نداره …

گفتم:بابا حالا یه دری بسته شده ودری دیگه باز شد ..تو داری پشت اون دربسته شده عزاداری می کنی !!

خنده تلخی زد وگفت:می دونی اسلام حتی فکر گناه واندیشیدن به غیر همسر را هنگام کامجویی مشروع ممنوع کرده و امام معصوم گفته :این عمل (همان رویای بیداری)مانند ان است که فردی در خانه اراسته دود پدید آورد.دود تزئینات را نابود می سازد .اگرچه خانه را به اتش نکشد ..

..نمی دانستم ..چی بگم …ذهنم قفل شده بود ..با انگشت رو میز ارام ارام می زدم …که ناگهان دوستم گفت :بابا بیا غذا سرد شد ..

گفت :برو دکتر جون شبت رو خراب کردم .

خداحافظی کردم ..خندید و گفت : این دوتا حرف از من به یادگار داشته باش:

اولیش از حافظ :

غم حبیب نهان , به زگفت وگوی رقیب

که نیست سینه ارباب کینه , محرم راز

بعدیش ..می دونی چرا خداوند زن را از پهلوی چپ مردم افرید:

خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید

نه از سر او , تا فرمانروای او گردد

نه از پای او , تا لگدکوب امبالش شود

بلکه از پهلوی او , تا برابر او باشد

و از زیر بازوی او , تا در حمایت او باشد

و از نزدیک ترین نقطه به قلب او , تا معشوق او باشد


پی نوشت::

۱: شعر خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید از شاعر گمنام انگلیسی است.که سطر اول شعر از کتاب مقدس (_عهد عتیق) گرفته شده است و باقی تفسیر شاعر است(منبع : کتاب ۳۶۵ روز با ادبیات انگلیسی گردواری وترجمه شده توسط دکتر الهی قمشه ای )

۲:حدیث: کمن اوقد فی بیت مرزق .فافسد التزاویق الدخان وان لم یخترق البیت (منبع:وسائل الشیعه .حرعاملی جلد ۱۴ باب ۵ ص ۲۴۰)

مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

۱: امروز ماه رمضون نیمه شد..نمی دونم چرا هرچه سنمون بالاتر میره شیرینی رمضان کمتر میشه ..انگار گرفتاری و روزمرگی و دوری از خانواده ما رو مثل یه سنگ کرده ..یادش بخیر ماه رمضونهای کودکی مون یه چیزهایی داشت که الان حتی خاطره اش هم برامون شیرینه براتون دو تا از مراسم کودکی مون رو می گم:

الف: مراسم نیمه(عیدی گرفتن شب نیمه ماه رمضون) : کوچک بودیم همین هفت یا نه ساله شب نیمه ماه رمضون که تولد امام حسن کریم اهل بیت بود بعد از افطار ده نفری (اکثرا بچه های فامیل) بلند می شدیم راه می افتادیم میرفتیم در خونه فامیل و اشناها و سادات .یکی از بچه ها سوره شمس رو می خود و ما هم ها ها می کردیم اینطوری :
والشمس والضحی ها …هاها
والقمر اذا تلیها …ها ها
والنهار اذا جلی ها …ها ها
بعد یکی بلند بلند دعا می کرد :
خدا پسرت بده ..الهی امین (جمع با صدای بلند)
خدا دخترت بده …الهی آمین (جمع با صدای بلند)
…والی اخر
بعد صاحبخونه میومد چند تا گردو یا ترشاله (برگه زرد الو)و یا انار و چند تا سکه میداد و ما خوشحال و شاد میرفتیم
وخدا نکنه که صاحب خونه اعتنا نکنه ودر باز نمی کرد…اونوقت بود ..که همه با خشم می خوندیدم: در خونه تون تیغ اوفتاده ..صاحبخونه ..یق (منظور اسهال ) افتاده..که صاحبخونه قاط می زد و شروع می کرد به فحش دادن ویا اب سرمون خالی می کرد ..گرچه این روزها این سنت نیمه رفتن داره فراموش میشه
ب: اتیش زدن ابن ملجم مراد ::
اگه تاریخ رو خونده باشیم ابن ملجم نامردی بود که در شب نوزده ماه رمضون امام علی علیه السلام رو با یک ضربت در حین نماز مجروحش کرد و امام پس از دو روز به شهادت رسیدند.گرچه با وصیت امام رئوف ومهربان مولای متقیان قرار تنها با یک ضربت قصاص شود .شب بیست وهفتم ماه رمضان امام حسن مجتبی تنها با یه ضربت ان شقی را به درک واصل کرد.حالا تو یک روستای قدیمی ایران که تولی به ائمه داشته باشند ولی تبری از اعداشون نداشته باشند باعث تعجبه!.
یادش بخیر غروب بیست و هفتم ماه رمضون که می شد بچه ها می رفتند از خونه هاشون کهنه پارچه و چوب وتخته درست می اوردند و بالای تپه اصلی روستا می رفتند و یک ادمک بزرگ که نماد ابن ملجم بود درست می کردند و بعد تو کوچه های روستا می چرخوندند و می خوندند: ابن ملجم مراد …. اتیش از ..ونش در آد..سپس ادمک رو اتیش می زدند و شادی می کردند.

مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

© 2007 Dr Medad | iKon Wordpress Theme by Windows Vista Administration | translated by Taktemp
مرجع عکس و مدل