تیر ۲۰م, ۱۳۸۹فال قهوه

جَلَسَت والخوفُ بعینیها/تتأمَّلُ فنجانی المقلوب/قالت:

یا ولدی.. لا تَحزَن/فالحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب

یا ولدی،/قد ماتَ شهیداً/من ماتَ على دینِ المحبوب

فنجانک دنیا مرعبةٌ/وحیاتُکَ أسفارٌ وحروب..

ستُحِبُّ کثیراً یا ولدی../وتموتُ کثیراً یا ولدی

وستعشقُ کُلَّ نساءِ الأرض../وتَرجِعُ کالملکِ المغلوب

بحیاتک یا ولدی امرأةٌ/عیناها، سبحانَ المعبود

فمُها مرسومٌ کالعنقود/ضحکتُها موسیقى و ورود

لکنَّ سماءکَ ممطرةٌ../وطریقکَ مسدودٌ.. مسدود

فحبیبةُ قلبکَ.. یا ولدی/نائمةٌ فی قصرٍ مرصود

والقصرُ کبیرٌ یا ولدی/وکلابٌ تحرسُهُ.. وجنود

وأمیرةُ قلبکَ نائمةٌ../من یدخُلُ حُجرتها مفقود..

من یطلبُ یَدَها../من یَدنو من سورِ حدیقتها.. مفقود

من حاولَ فکَّ ضفائرها../یا ولدی../مفقودٌ.. مفقود

بصَّرتُ.. ونجَّمت کثیراً/لکنّی.. لم أقرأ أبداً

فنجاناً یشبهُ فنجانک/لم أعرف أبداً یا ولدی../أحزاناً تشبهُ أحزانک

مقدُورُکَ.. أن تمشی أبداً/فی الحُبِّ .. على حدِّ الخنجر

وتَظلَّ وحیداً کالأصداف/وتظلَّ حزیناً کالصفصاف

مقدورکَ أن تمضی أبداً../فی بحرِ الحُبِّ بغیرِ قُلوع

وتُحبُّ ملایینَ المَرَّاتِ…/وترجعُ کالملکِ المخلوع…


ترجمه:
زن نشست/ با چشمانی نگران ./ به فنجان واژگونه ام نگریست/ گفت: پسرم !/ غمگین مباش / که عشق ، سرنوشت توست/ و هر کس که در این راه بمیرد؛ در شمار شهیدان است / فنجان تو دنیایی هراس انگیز است/ زندگی ات / سرشار از کوچ و جنگ./ پسرم بسیار دل می بازی / بسیار میمیری / بر تمام زنان زمین عاشق می شوی / اما ، چون پادشاهی شکست خورده ؛ باز می گردی.

پسرم / در زندگی ات زنی است ، / با چشمانی شکوهمند / لبانش، خوشه انگور / خنده اش، موسیقی و گل. / اما آسمان تو بارانی است / و راه تو بسته / پسرم / دلبرت / در قصری در بسته / قصری بزرگ / با سگ های نگهبان و سربازان / شاهزاده ات خفته است / هر کس به اتاقش بخزد / به خواستگاری اش برود / و از پرچین باغش بگذرد / یا گره گیسوانش را بگشاید / نا پدید می شود. / نا پدید می شود.

پسرم / فال بسیار گرفته ام / طالع بسیار دیده ام / اما ؛ هیچ فنجانی / چون فنجان تو نخوانده ام / و غمی ؛ چون غم تو ، ندیده ام / در سرنوشت تو عشق پیداست / اما پایت ، هماره بر لب دشنه است / همیشه چون صدف ، تنها می مانی / و چون بید ؛ غمناک / و سرنوشت توست که همیشه / در دریای عشق؛ بی بادبان باشی

پسرم / هزاران بار دل می بازی / و هزاران بار / چون پادشاهی مخلوع باز می آیی.

( فال قهوه- نزار قبانی)

دانلود شعر فال قهوه- نزار قبانی

مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

“تک شاخ را با درخت,خرس را با آیینه,فیل را با حفره وچاله , شیر را با تور وانسان را با چاپلوسان می توان فریفت . اگر به شخصی بگو ییم که از چاپلوسان بیزار است و او تصدیق کند .بدین تریب او دچاربزرگ ترین چاپلوسی می شود .”

نمایشنامه ژولیوس سزار-پرده دوم

پی نوشت :

۱:تک شاخunicorn حیوان خیالی شبیه اسب که دارای شاخی در پیشانیاست که برای شکار او شکارچی انقدر دور درخت می چرخید تا حیوان حمله کرده وشاخش به درخت گیر کند .برای شکار خرس آینه ای اویزان می کردند و خرس انقدر با آن مشغول می شده که شکارچی فرصت تیراندازی از نزدیک را پیدا کند.برای شکار فیل از حفره های بزرگی که بوسیله برگ درختان پوشیده می شد استفاده می کردند

۲:درباره شکسپیر:

ویلیلم شکسپر ادیب و نمایش نامه ویس بزرگ بریتانیا در ۲۶ اوریل ۱۵۶۴ در شهر استراتفورد بدنیا امد.در دوران کودکی به علت فقر خانوادگی مدرسه را رها کرد و درشاگرد قصاب شد ولی علاقه او ادبیات ان چنان بود که هنگام کشتن گوساله ها خطابه وشعر می خواند.

در ۱۸ سالگی عاشق دختر ۲۵ ساله ای به نام “آن هاتاوی” شد و با او ازدواج کرد وصاحب سه فرزند شد.

شکشپیر تحت تاثیر هنر پیشگان سیار وهنر انها خانواده خود را رها کرد وبه لندن رفت ودر تماشاخنه های لندن ابتدا به کارهایی چون نگهداری از اسبهای مشتریان وسپس وظایف  پشت صحنه  پرداخت و بتدریج وارد نمایش شد.

در ان دوران هنر پیشگی ونمایشنامه نویسی بخاطر تلقینات مذهبی  حرفه محترم ومحبوبی در نزد افراد طبقه متوسط نبود .تنها طبقه فقیر و اعیان به تماشاخانه وتئاتر علاقه نشان می دادند.

شکسپیر بتدریج با قطعات منظوم خود به شهرت رسد و توانست در سال ۱۵۹۴ در حضور ملکه الیزابت اول نمایش اجرا کند .ملکه وخاندان سلطنتی به شکسپیر وگروه اجازه رسمی برای نمایش اعطا کردند .شکسپر تماشاخانه “کلوب” را در ساحل جنوبی رودخانه تایمز تاسیس کرد و نمایشنامه خود را در انجا اجرا کرد .شکسپیر در ۵۲ سال زندگی خود سی وشش نمایشنامه و۱۵۴ غزل یا قصیده با ضافه قطعات منظوم دیگر نوشت.

۳: با شکسپیر :مجموعه سخنان حکیمانه و ترانه ها وبرشی از نمایشهای  این ادیب بزرگ جهانی اس که بتدریج در وبلاگم به صورت موضوعی منتشر خواهم کرد .ان شا الله

مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

دکتر اسلامی ندوشن ایران شناس بزرگ معاصر در «همایش ملّی آینده شناسی هویّت های جمعی در ایران» مقاله مبادی هویت ایرانی ارائه کرد که نکات مهم وراهبردی درباره سرزمین ایران بود . مقاله راحتما مطالعه کنید مخصوصا مقاله پس از حوادث تلخ سال گذشته ارائه شده است  در قسمتی از مقاله دکتر به افول اخلاق اجتماعی در ایران هشدار داده است :

یک جامعه با اخلاق، قانون و ایمان بر سر پا می ماند. هر یک از اینها اگر سست شوند، خلل در کار اجتماع پدید می آید. بخصوص اخلاق که بیشتر از آن دو به عنوان ملاط اجتماع شناخته می شود. ایمان اگر با مصالح شخصی تضاد پیدا کند، آن را به نوع دلخواه تفسیر می کنند و از کنارش می گذرند و قانون اگر ترس از مجازات به همراهش نباشد، می تواند نادیده گرفته شود. امّا اخلاق که از عمقی ترین نهاد انسانیّت سرچشمه می گیرد، تضعیفش پایه ها را فرو می ریزد. انسانیّت انسان باید چنان باشد که نه از ترس از مجازات، نه از چشمداشت پاداش مادّی، و نه حتّی از امید اجر اخروی سرچشمه گرفته باشد، و اخلاق ناب ترین تجلّی انسانیّت انسان است.

در دوران جدید موجباتی فراهم گردیده و الزاماتی در کار آمده، که مرجعیّت اخلاق ضعیف شود و همۀ اعتبارها به قانون ارزانی گردد، ولی قانون اگر هم به اجرا درآید آن جوهرۀ انسانی اخلاق را واجد نیست.

این مقدّمه را آوردیم برای آنکه برسیم به این سؤال که وضع اخلاق در ایران کنونی چگونه است. همیشه ایرانی نوعی اخلاق جزو فرهنگش بوده. از بعد از مشروطه قانون آمد و شریک اخلاق شد، ولی آیا جوابگو بوده است؟

متأسّفانه باید بگوئیم که اخلاق در ایران، لااقل از شصت سال پیش به این سو، بگیریم از ۲۸ مرداد ۳۲، رو به شیب نهاده. این را کسانی که در این دوران زندگی کرده اند، روزانه به تجربه دریافته اند. چرا؟ چه پیش آمده؟

آنچه به ظاهر دیده می شود، جمعیّت افزایش یافته، شهرها متراکم شده، و از همه مهم تر نیاز مادّی و توقّع مردم رشد کرده، و راه حلّی که برای اقناع نیازها دیده شده، مجالی برای پروای اخلاق نیافته.

نفع، محور قرار گرفت، و پول راهگشای کلّ گشت.

در جریان نهضت ملّی شدن نفت، مردم به چیزهای دیگر دلخوشی بسته بودند، مفاهیمی چون آزادی، رهائی از اِعمال نفوذ خارجی، بازیافت عزّت نفس، برای آنها معنی یافته بود، اندکی به سربلندی ایران باستانی و آزادگی ادب فارسی می اندیشیدند که می گفت:

دانش و آزادگیّ و دین و مروّت این همه را بندۀ درم نتوان کرد

ولی جریان بیست و پنج سالۀ بعد از کودتا به زبان بی زبانی به آنها گفت: آزمودید و شکست خوردید. اکنون به آنچه نقد است دل به بندید، پول به دست آورید، و این ادامه یافت. همۀ سامان زندگی و سیاست رو به چنین رهنمودی داشته و ایرانی هم با فضای کلّی کشور هماهنگ شده.

من اگر خارم اگر گُل چمن آرائی هست که از آن دست که می پروردم می رویم

این است که در تجربۀ روزانه به مردمی برمی خورید که چه بسا ناخواسته، عبوس و کژخلق و بی حوصله و حریص هستند. زمانه آنها را به این نتیجه رسانده است که همۀ راه ها به یک نقطه ختم می شود و آن پول است.

آنگاه با تأسّف به خود می گوئید: کجاست آن خوشروئی و ادب ایرانی که نمونه بود؟ خوشبختانه وقتی به یکی از قصبه ها و روستاها می روید، هنوز به ته بساطی از خلق خوش برمی خورید، و امیدوار می شوید که اصالت ایرانی هنوز به شما می گوید: تا ریشه در آب است امید ثمری هست.

مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed


جنگ
حکایت آبادی‌هایی که ویران می‌شوند

نادرشاه، افغانی می‌کشد. آزادخان، ایرانی. شاه‌عباس، عثمانی. آنی بدنم می‌لرزد. دست می‌برم مشتی خاک زیر پایم را برمی‌دارم؛ سرد است. سرد و نمناک.

راست گفته‌اند؛ خاک سرد است!

** برداشتی از نوشته علیرضا شاه محمدی با عنوان خاک سرد است

مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

© 2007 Dr Medad | iKon Wordpress Theme by Windows Vista Administration | translated by Taktemp
مرجع عکس و مدل