غروب, سر میدان  چشمم به تابلو مطبش خورد . داخل ساختمان ,طبقه دوم,بر روی تابلو  مطب نوشته بود  : “مطب دکتر  …متخصص از امریکا” .  رفتم داخل مطلب,  منشی گفت :بفرمایید آقا ,گفتم :می خواهم  چند دقیقه اقای دکتر رو ببینم ,گفت: وقت قبلی داری ?گفتم: من از دوستانشون هستم

با تعجب  نگاهی کرد :شما ?!گفتم :فلانی ,گفت :من تماس می گیرم وبهتون خبر می دهم , گفتم:عیبی نداره !من چند دقیقه کاری دارم وبعدمزاحم می شوم .

در اطراف میدان گشتی زدم تا بسته شکلاتی  را  به عنوان هدیه بگیرم .. تو ذهنم حرفهای یکسال قبل دکتر و هنگام اشنایی  را مرور می کردم:

می گفت: بخاطر اینکه پسرم از اذیت وازار  پلیس امریکا بخاطر مسلمان بودنش در امان باشه اومدم .سخت بود , من و زنم بیست سال  تنها تو جامعه امریکا زندگی کردیم ,چون مسلمان بودیم , زنم از طرف خانواده اش طرد شده بود  . خواستم ,چند سالی بچه هام تو فضای  معنوی ایران   رشد کنند . بفهمند وطنشان ,ایرانه . دکتر, من تو دانشگاهی درس خوندم که همه اساتیدش یهودی بودند!تنها وغریبانه! درس خوندم .نمی دانی دولت سعودی چقدر به دانشگاههای امریکا پول میده تا دانشجوهای وهابی  رشته های فوق تخصصی ای سی یو  رو بگذرانند و در کشورهای اسلامی جزو عناصر دانشگاهی بشوند. وقتی خرمشهر ازاد شد ,من خبرش رو از رادیو ایران شنیدم از خوشحالی  تو  اون غربت گریه می کردم  و روزی خبر شهادت برادرم رو..

ghorbat

یک ساعت انتظار ارزشش رو داشت , مسعود رو ببینم . در زدم و سلام کردم ,بلند شد و سلام کرد و همون اول گفت :خوب کردی اومدی دکتر . گفتم این بسته شکلات برای بچه هاتون..گفت ممنون .

گفت :دکتر ازدواج کردی ? گفتم نشد !رفتم  نشد! . خانواده ها موافقت نکردند . گفت :حتما صلاحی در کار بوده ..من هم چند جا رفتم برای ازدواج نشد ..با تعجب گفتم :شما   !!! گفت :نمی دانید خانم که پارسال خودش اصرار کرد بیاییم ایران .  از اوضاع جامعه خسته شد ,رفت امریکا! من وبچه ها خواستیم خرداد بریم امریکا . خانمم گفت: لازم نیست !.من طلاق می خواهم!خانمم تغییر مذهب داده و حجابش رو کنار گذاشته و با یک مرد امریکایی دوست شده !!!

هاج و واج نگاهش می کردم !!..تو ذهنم خانمش رو  بخاطر می اوردم,تو تابستان پارسال اورده بودنش اورژانس ..کاملا خیس عرق بود و ضربان قلبش ۱۳۰  , بی حال . گفتم :چی شده .دکتر گفت  چون تنها بود کولر خراب شده ,رفته تو گرمای بالای ۴۵ درجه! دو ساعت با چادر مشکی به سر! کولر رو تعمیر کنه. بیچاره! دچار گرمازدگی شده بود .

خانمش خانم متدین ومومنی بود ,از اون دختر امریکایی ها مسلمان شده , بیست  سال با شوهر مهاجرش ! برخلاف تمام رسم و عرف جامعه امریکا زندگی کرده بود .به قول دکتر:شبها  من وهمسر م  ,به جای اینکه مثل بقیه مردم تو دیسکو ,کافه و ..باشیم ,مجبور  بودیم,  تنها تو خونه باشیم  و تنها دلخوشیمون بچه هامون بود ..

گفتم :دکتر من اومده بودم ,خبرهای خوب و شاد کننده بشنوم .

خنده تلخی زد و عینکش رو برداشت گفت به چشمهام نگاه کن :یکساله بیش از ۴ ساعت نخوابیدم و باید بچه هام رو مراقبت کنم  . نمی توانم امریکا برم ,اگه برم, خانمم طلاقش رو اجرا میذاره و تمام دارایی های خانواده را  مصادره می شود . امدم وطنم,تا خانواده ام را نجات دهم ,شد ..

از ته دل اهی کشید, گفت :

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ انجا

سرها بریدی بینی بی جرم وبی جنایت



مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

نوشته های تصادفی