قدیما می گفتند وقت تولد ادمهای بزرگ اتفاقات نادر روی می دهد مثلا اژدهایی وقت تولد کنفوسیوس روی بام خونه شون نشست یا اسمان مکه زمان تولد نبی مکرم اسلام ستاره باران شد و ..

البته خیلی ادمها هستند که وقت تولدش اتفاق خاصی نمی افته چون ادم عادی هستند و احتمالا زندگی عادی خواهند داشت مثل میلیاردها انسانی در دوران مختلف به این کره خاکی پا گذاشتند..از جمله این ادمهای معمولی این حقیر است که الان سی بهاراز زندگی را پشت سر گذاشته است و الان یاد نخستین روزهای تولدش افتاده ..روزهای اعتراض

سی سال پیش : کشور ایران-روستایی در مرکز ایران

انقلاب وتحول خواهی درتمام جامعه ایرانی ریشه دوانده بود و رهبر دینی به نام امام خمینی نماد مبارزه وحق طلبی مردم شده بود.در بسیاری از روستاها اتش درگیری دهقانان ومردمان روستایی با خوانین شعله ور شده بود .در روستای ما این درگیری حتی پس از پیروزی انقلاب نیز جریان داشت و کشاورزان و خان و هوادارانش در حال مبارزه بودند.گرچه خان ده ما با زرنگی خاص خود می خواست با راه اندازی مجالس عزاداری و روضه و دعوت از روحانیون برای خودش اعتباری پیدا کند و گذشته سرتاظلم خود را تطهیر کند ولی طبق ستن های الهی که ظلم پایدار نمی ماند و باطل باید برود در حال دست وپا زدن بود . از کتک زدن دهقانان توسط چوب بدستانش تا بریدن و سوزاندن دارهای قالی (که تمام دارایی مردم بود) وپرونده سازی و زدن انگ های مختلف به انقلابیون ( اتش زدن خرمن و …)..

روزهای انقلاب(سال ۵۷) به خاطر بیماری برادرم, پدر ومادرم برای معالجه دلبندشان هر چند وقتی راهی تهران می شدند و ما هم که برای خودمان جنینی۲-۳ ماهه بودیم (مادرم حامله بود ) تو جای گرم ونرممان شاهد تظاهرات بودیم (دستی بر اتش داشتیم)

جنین هشت ماه بودم که خبر اوردند که یکی از انقلابی ها کتک زدند . مردم ده همه جمع شدند و سوار اتوبوس امام (مردم ده برای مبارزه با خان وتحریم اتوبوسش با پول خودشون اتوبوسی را خریداری کرده بودند و آن را متبرک به نام امام خمینی کرده بودند) شدند و راهی شهر شده بودند که در یکی از میادین شهر توسط چوبداران خان غافل گیر می شوند و مورد ضرب وشتم قرار می گیرند که پلیس هم هر دو طرف درگیری را به جرم اغتشاش روانه کلانتری وبازداشتگاه می کنند ..تا خبر به روستا می رسد زنان وخانواده هایی که مردشان دستگیر شده بود راهی شهر می شوند تا خبری از مردشان بگیرند .پدر من هم یکی از انها بود که مادرم نیز روانه شهر شد و چند ساعتی تو شهربانی بست می نشینند و اخر کار با وساطت علمای انقلابی شهر انقلابی های روستا آزاد می شود ولی قبل از بازگشت به خانه یکی از رهبران انقلابی شهر می روند و درباره مشکل خان کسب تکلیف می کنند. که او هم می گویند باید برای جلوگیری از شر و فتنه, باید دندان فاسد را بکنید و دستور تخریب خانه خان را می دهد که مردم نیز به محض رسیدن به روستا, خانه ظلم خان را با دست خالی تخریب می کنند و سپس مغازه های خان و اقوامش که قبلا توسط خودشان تخلیه شده بود به اتش می کشند ..

خان که خبردار شده بود که چه بلایی به سرش اومده , رفته بود شهربانی و ادعا کرده بود که خرمن هاش را چند نفر اتش زده (دراوایل انقلاب اتش زدن خرمن گندم جرم حساب می شد) و اسامی چند نفر از انقلابی ها رو داده بود . که یکی از انها پدر من بود.

IMAGE633348711282641857

شب تولدم, پدر را به همراه چند انقلابی دیگر به جرم اتش زدن خرمن خان دستگیر کرده و روانه بازداشتگاه شهربانی کرده بودند ولی مادر بی خبر از این جریان تو بیمارستان شهر به علت دردهای زایمانی بستری بود .

مادر می گفت : تو, صبح نیمه ماه شعبان وقت اذان بدنیا اومدی..تو راهروی بیمارستان پرستاری بشکن می زد و می رقصید می گفت : قربون امام خمینی برم که می گفت: سربازهای من تو شکم مادرشون هستند. از دیشب تا حالا سی وسه پسر بدنیا اومده!! …

عصر وقت ترخیص, مادرم منتظر بود که پدرم برای ملاقات بیاد ولی دید عموی بزرگم به همراه مادر بزرگم اومدند و مادرم ترخیص کردند وموقع خروج از بیمارستان گفتند: شوهرت الان تو بازداشتگاه شهربانی زندانیه و مردم روستا هم الان اونجا تجمع کردند .مادرم من رو بغل کرد و رفت شهربانی ..وقتی که شهربانی رسیدیم .مادرم رفت جلوی همه نشست و با دیگران خواستار ملاقات با شوهرش شد.

چند ساعت گذشت (فکر کنید تو شهر کویری که دما تو تیرماه بالای چهل وپنج درجه می رسه ) . بالاخره شهربانی راضی شد اجازه ملاقات با زندانیان در حیاط شهربانی بدهد . و ما هم تونستیم اولین بار پدرمان رو ببینیم (البته پدر زندانی مون) ..

وقت غروب وقتی که رییس شهربانی می خواست با ماشین از شهربانی خارج بشه ..زنان روستا جلوی ماشین نشستند و صدای گریه وضجه شون به آسمان رفت ..پدر ما هم وقتی که گریه مادرم ومن رو دید بی طاقت شد و پرید یقه رییس شهربانی رو گرفت از ماشین بیرون کشید و فریاد کشید :اخه بی غیرت !..تو مگه مسلمون نیستی! ..اخه بی دین! ..مگه ناله چند زن بی پناه رو نمی بینی! ..مگه نمی بینی زن زیسبون (زنی که تازه وضع حمل کرده ) تو گرما با بچه یک روزه داره بال بال می زنه .!!!!.

با اعتراض پدرم بقیه زندانی ها هم شروع کردند به اعتراض . رییس شهربانی دید که اوضاع داره برهم می ریزه و طرف مقابلش چند تا روستایی ستمدیده بیشتر نیستند گفت :باشه قبول همه تون ازادید به شرط اینکه یکی ضمانت شما رو بکنه..که یه خانم یکی از محترمان شهر گفت من همه شون رو ضمانت می کنم .

شب وقتی رسیدیم به ابتدای روستا نسیم خنکی از پنجره اتوبوس تو صورت می خورد و من در آغوش پدر راحت خوابیده بودم بی خیال اینکه چه راه طولانی به نام زندگی را شروع کرده ام .



مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
  • friendfeed

نوشته های تصادفی