آذر ۱۶م, ۱۳۸۸قیصر در اورژانس
از خوابگاه دانشگاه ازاد اورده بودنش …به قول بچه های ۱۱۵ چیزیش نیست ..
دوستان می گفتند که سرش درد می کنه ..
بعد معاینه گفتم :شما مشکل جسمی ندارید .. الان ذهنت درگیره …مسئله ای پیش اومده
گفت:اره ولی نمی تونم بگم..اصرار نکن ..چون قابل گفتن نیست
گفتم : مشکل عشق وعاشقی وعاطفی .و خانوادگی و..
گفت :نه ..با لاتر از اینهاست ..نمی تونم بگم …اصرار هم نکن
من هم جدی گفتم :مسئول شما تو بیمارستان من هستم ..و باید بگید
گفت:مسئله ناموسیه!
دشمن رفته رفیقم رو یه جایی خفت کرده و کار بی ناموسی باهاش کرده
دارم داغون می شوم ..
گفتم :شاید بلوف بوده .
گفت:نه دکتر هم دشمن زنگ زده وقضیه رو گفته وهم رفیقم زنگ زده وبا گریه قضیه گفته
گفتم: بابا هیچ احمقی نمیره تو کوچه خیابون داد بزنه که من این کار رو کردم
گفت: از شهر من خبر نداری ..این خبرا زود پخش میشه ..
….
یاد فیلم قیصر افتادم..



